چقدر دلتنگم....
چقدر دلتنگ روزایی که میبردمت کاردرمانی شدم
اون روزا همش میگفتم کاش یه روز خوب خوب بشی و دیگه نبرمت
اما الان در حسرت اون روزا م حتی!
چقدر دنیا کوچیکه دخترم
من و بابایی روزای خوبی رو نمیگذرونیم .
هر روز صبح که بیدار میشم
دعا میکنم که تو تشنج نداشته باشی
نبینم زمانی که دستات به حالت ترس میپره
چشمات نگران منو نگاه کنه
و من تنها کاری که میتونم بکنم
تو رو تماشا کنم
و همین
چقدر دلم میشکنه که نمیتونم کاری برات انجام بدم
امشب مطب دکتر اشرفی باید بریم
نمیدونم امیدوار باشم یا ...
سعی کردم خودمو برای همه چیز آماده کنم
شاید بستری مجدد
شاید قطع امید
نمیدونم سپاسگزار خداوند باشم برای این شرایط
آیا میتونم سپاسگزار و شکر گذار دیدن آب شدن جگر گوشه ای که تا به اینجا رسیده هزاران رنج رو تحمل کردمو امیدوار به روزای آینده برای بهتر شدنش بوده ام باشم یا .....
اما سپاسگزار خداوند
بخاطر دوستان مهربان و خوش قلبی هستم که به واسطه وبلاگت پیدا کرده ام هستم
انشالله روزای همشون سبز و بهاری باشه
و" دلشون خوش"


چقدر دلتنگم.... 